
Six consecutive days of spring rain had created a raging river running by Nancy Brown’s farm.As she tried to herd her cows to higher ground,she slipped and hit her head on a fallen tree trunk.The fall knocked her out for a moment or two.When she came to,Lizzie, one of her oldest and favorite cows,was licking her face.The water was rising.Nancy got up and began walking slowly with Lizzie.The water was now waist high.Nancy’s pace got slower and slower.Finally,all she could do was to throw her arm around Lizzie’s neck and try to hang on.About 20 minutes later,Lizzie managed to successfully pull herself and Nancy out of the raging water and onto a bit of high land,a small island now in the middle of acres of white water.
Even though it was about noon,the sky was so dark and the rain and lightning so bad that it took rescuers another two hours to discover Nancy.A helicopter lowered a paramedic,who attached Nancy to a life-support hoist.They raised her into the helicopter and took her to the school gym,where the Red Cross had set up an emergency shelter.
When the flood subsided two days later,Nancy immediately went back to the “island.”Lizzie was gone.She was one of 19 cows that Nancy lost.”I owe my life to her,”said Nancy sobbingly.
گاوی نجاتبخش
شش روز متوالی باران بهاری، رودخانهای خروشان از کنار مزرعه نانسی براون جاری کرده بود. وقتی نانسی سعی میکرد گاوهایش را به زمینهای مرتفعتر ببرد، لیز خورد و سرش به تنه درختی که افتاده بود خورد. سقوط برای یک یا دو لحظه او را از پا درآورد. وقتی به خودش آمد، لیزی، یکی از قدیمیترین و محبوبترین گاوهایش، داشت صورتش را لیس میزد. آب داشت بالا میآمد. نانسی بلند شد و به آرامی با لیزی شروع به راه رفتن کرد. آب حالا تا کمرش رسیده بود. سرعت نانسی کندتر و کندتر میشد. بالاخره، تنها کاری که از دستش برآمد این بود که دستش را دور گردن لیزی بیندازد و سعی کند خودش را نگه دارد. حدود ۲۰ دقیقه بعد، لیزی موفق شد با موفقیت خودش و نانسی را از آب خروشان بیرون بکشد و به کمی زمین مرتفع برساند، جزیرهای کوچک که حالا در میان هکتارها آب سفید قرار گرفته بود.
با اینکه حدود ظهر بود، آسمان آنقدر تاریک و باران و رعد و برق آنقدر شدید بود که دو ساعت دیگر طول کشید تا امدادگران نانسی را پیدا کنند. یک هلیکوپتر، یک امدادگر را پایین آورد که نانسی را به بالابر مخصوص تجهیزات حیاتی وصل کرد. آنها او را به داخل هلیکوپتر بردند و به سالن ورزشی مدرسه بردند، جایی که صلیب سرخ یک پناهگاه اضطراری برپا کرده بود.
دو روز بعد که سیل فروکش کرد، نانسی فوراً به “جزیره” برگشت. لیزی رفته بود. او یکی از ۱۹ گاوی بود که نانسی از دست داد. نانسی با هق هق گفت: “من زندگیام را مدیون او هستم.”